سلام
دلم برای خیلیا تنگ شده نمیدونم چیکار کنم
البته دلم نمیخواد هیچ کدوم از آدمایی رو که قبلا" می شناختم ببینم آخه از همشون به نوعی ضربه خوردم 
دلم خیلی گرفته احساس تنهایی دارم
دلم میخواد یه بار دیگه ببینمت دلم خیلی واست تنگ شده اما تو خیلی بی معرفتی
اما هر شب برای تو دعا می کنم که به روز من بیفتی 
+ نوشته شده در شنبه 19 شهریور1390ساعت
9:23 AM  توسط پوپك
|
این روزا سرم خیلی شلوغه بعد از امتحانات یک راست برگشتم سر کار
و احساس می کنم هنوز خسته ی امتحاناتم
دلم واسه دانشگاه تنگ نمیشه بلکه احساس خوبی دارم از اینکه دوباره مجبور نیستم برم اونجا
حالم از هر چی استاده بهم میخوره
فعلا" کار میکنم بعدا" در مورد ادامه تحصیل فک میکنم
دعا کنید کارام خوب پیش بره
+ نوشته شده در شنبه 8 مرداد1390ساعت
10:39 AM  توسط پوپك
|
سلام من برگشتم دوباره
از همه دوستام به خاطر پستهاشون ممنونم
آسمان جونم - داداش حسین علی جونم - اوکوچا جان - آقا مهدی عزیز - پرستو جونم - خاطرات من و همسر جونی عزیز - ناصر خان - آقا نیما و آقا یاسر
به خاطر آرزوی موفقیت کردن برام و خوب دادن امتحانام ازتون سپاسگذارم
+ نوشته شده در دوشنبه 20 تیر1390ساعت
11:44 AM  توسط پوپك
|
سلام
بازم بدبختیها با امتحانات داره شروع میشه یکی درس خونده توی طول ترم یکی مثل من لای کتاباشم باز نکرده
چهارشنبه امتحان میان ترم مباحث جاری در حسابرسی دارم و پنج شنبه امتحان مباحث جاری در حسابداری و حسابرسی سیستمهای حسابداری کامپیوتری. تازه کنفرانسم دارم و همه اینا تا ساعت ۱۲ ظهر قراره اتفاق بیفتد. حل شد داداش 
واقعا" احساس میکنم بدبختم چون یکشنبه هم امتحان مدیریت تولید دارم که ۱۵ نمره پایان ترم رو تشکیل میده
بچه ها برام دعا کنید نمره هام خوب بشه
دوستون دارم شاید نتونم حالا حالاها بهتون سر بزنم چون از اول تیر پایان ترمم شروع میشه و قراره بدبخت شم چون ۲۳ واحد دارم
اگه دوستم دارید و برام دعا کردید نظر بدید تا بعد بیام ببینم و خوشحال شم 
+ نوشته شده در دوشنبه 16 خرداد1390ساعت
8:31 AM  توسط پوپك
|
سلام
دیروز شاید بهترین روز زندگیم بود وقتی رفتم دانشگاه استرس کنفرانسمو داشتم اما وقتی پگاه دوستم sms زد که هفته دیگه با امتحانش کنفراسمو میدم نمیدونستم باید خوشحال شم یا ناراحت
دیروز نتونستم برم سر کلاس مورد علاقم آخه یکی از دوستای صمیمیم که از بچه های دانشگاهه و از ترم اول با هم دوست بودیم و همه فکر میکردن عین خواهریم (البته منظورم پگاه نیستا )بهم هفته پیش گفته بود نیا سر کلاسش استاد از تو خوشش اومده منم نمی تونم تحمل کنم خیلی غصه خوردم اما سعی کردم همون کاریو که اون میگه بکنم 

اما دیروز استادم منو دید گفت چرا نیومدی هیچ کس حق نداره بگه بیای یا نیای سر کلاس. من که دوست دارم تو رو ببینم سر کلاسم خیلی ذوق مرگ شدم ولی سعی کردم نفهمه که خوشحال شدم از حرفش


حالا چیکار کنم من هیچ وقت دل کسیو نشکوندم اما حالا از یکیم خوشمون اومد اینجوری شد
البته دوستم دوست پسر داره که اسفند میخواد بیاد خواستگاریش ولی دلیل کارای دوستمو نمیفهمم
یکی کمکم کنه
یکی یه چیزی بگه دلم حالش خوب شه
+ نوشته شده در جمعه 13 خرداد1390ساعت
9:36 AM  توسط پوپك
|
سلام
این مطلب به خاطر الهام جونه که ازم خواسته بود بهش بگم توی شبهای پر اضطراب امتحان چیکار میکنم
بنده در شبهای زیبای پر اضطراب و پر طمتراق امتحان ۲ فنجون خوشگل قهوه می نوشم و تا صبح درس میخونم بدون اینکه پلک رو هم بذارم چون کلا" هیچ علاقه ای به درس خوندن در طول ترم ندارم یعنی مخم نمیکشه 


جالب اینه که در اتاق مادر جان و خواهریم را می بندم و تا صبح گوشیم روشنه و مجبورم به سئوالات دوستان گرام جواب بدم و حرص بخورم و بگم که تو واقعا" این یه تیکه رو نفهمیدی هی وای من
ولی الهام جان به شما توصیه میکنم کارای منو تکرار نکنی به دردت نمیخوره
+ نوشته شده در چهارشنبه 11 خرداد1390ساعت
7:48 PM  توسط پوپك
|
سلام
امروز چه روز گرم و مزخرفی بود
حالم بهم خورد
امروز رفتم دانشگاه پرسش نامه درس خراب شده و چندش آور روش تحقیقمو بردم از ۱۴ نفر بیشتر نشد سئوال کنم
تازه اونم نتونستم پاکنویس کنم تحویلش بدم هر جلسه میگه یه کاری کنیم که عقل جنم بهش نمیرسه بابا یکی به این بگه بیخیل جون مادرت
آخه اینم شد درس جالبش اینه که فقط سر کلاس من و فاطمه بودیم خنده داره واقعا" شرمندم
+ نوشته شده در سه شنبه 10 خرداد1390ساعت
8:20 PM  توسط پوپك
|
چقدر نگاه آدمها سرد و بی روح شده
چقدر دل آدمها سیاه و خالی از احساس شده
چقدر لب آدمها پر از زخم زبون و سرزنش شده
چقدر حرفهای آدمها پر از درد و رنج شده
چقدر چشم آدمها پر از اشک و غم شده
چقدر دلم برای آدمها تنگ شده
چقدر دوست داشتم بهم به چشم حقارت نگاه نکنید
کاش میشد این فاصله ها رو از بین برد کاش.........
+ نوشته شده در یکشنبه 8 خرداد1390ساعت
3:45 PM  توسط پوپك
|
وقتیکه هنگام صحبت با من رنگش پرید و جمله ای را که با صدای لرزان آغاز کرده بود در نخستین کلام قطع کرد
وقتیکه نگاه خود را از پس مژگان بلند خویش به من دوخت و تیری را که گمان داشتم بر دل او نشسته، بر دل من نشاند
وقتيكه چهره ي او با فروغي آتشين كه هرگز خاموش نشد بر لوح دلم نقش بست و در آن جاي گرفت
آن رازي را كه در پي دانستنش بودم، دريافتم.
دريافتم كه او مرا دوست ندارد، اما من او را دوست دارم.
+ نوشته شده در شنبه 7 خرداد1390ساعت
9:35 PM  توسط پوپك
|
سر در قلبم نوشتم كارگران مشغول كارند
اما يكي بي توجه به نوشته به قلبم وارد شد و پرسيد :
براي من در قلبت جايي داري؟
+ نوشته شده در جمعه 6 خرداد1390ساعت
1:43 PM  توسط پوپك
|